تبلیغات
هوای تازه
هوای تازه

به ندای قلبت گوش کن و بدان قلبت هیچگاه به تو دروغ نمیگوید.
آی دی روشن معشوق با پی ام تو مثل چراغی نورانی و ستاره ای درخشان در آسمان عشقت خواهد بود و اگر پی ام ندهی و مثل مرده های متحرک فقط زل بزنی مانند شمعی بر مزار عشق!
پس زل نزن , پی ام بده!
منتظر هیچ چیز و هیچ کسی نمان!
 فقط همین لحظه را زندگی کن و بس...
بخدا گم شده ام,
کسی نیست مرا پیدا کند؟
 بخدا دلم برای خود خود خودم تنگ شده...
میدانی که فقط و فقط با تو خود خود خودم هستم!
بیا و مرا پیدا کن...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 شهریور 1390 توسط مهرنوش اهوازی



گاهی دوستان از من می پرسند که به دلیل داشتن لیسانس ترجمه انگلیسی,تدریس می کنم یا خیر؟ 
فکر میکنم خالی از لطف نباشه که اینجا هم نظرم رو کلا درباره تدریس و یا آموختن بگم.

من رشته ی مترجمی خوندم نه تدریس و تخصصم نقد فیلم نمایش داستان شعر و بخصوص سینما و طنز هست. 
گاهی نویسندگی طنز داستان و سرودن شعر و گاهی هم خبرنگاری و تحقیق برای سینمای مستند.
کار و ساخت وبلاگ وبسایت دوربین مداربسته و خیلی کارای دیگه هم هست که همه اینها بیشتر به صورت تفریحی هستند و انگلیسی فقط برای من پلی برای بیشتر دانستن و آموختن بوده نه درآمد یا تدریس. 
هرچند برای کسب تجربه چندین سال هم تدریس کردم (چه انگلیسی چه اینترنت و چه کامپیوتر) و چندین سال هم کارمند یک اداره در بخش کامپیوتر کدگزاری (همون کدپستی در خونه هاتون) بودم.
شغل همسری و مادری رو هم به اینها میتونید اضافه کنید که شیرین ترین و سخت ترینش مادری هست که هم عاشقشم و هم گاهی تا سرحد جنون از کرده ی خودم پشیمون میشم!
پرستاری از یکی از نزدیکان بیمارم نیز به کارهایم اضافه کنید که کاری بس شاق و طاقت فرسا و البته آموزنده هست و بخاطر همین به خیلی اخلاق های انسان هایی که فقط در شرایط سخت خود را رو میکنند آموختم و همچنین اطلاعات پزشکی و پرستاری خودم رو گسترش دادم.

شاید از این همه کارهای جسته گریخته تعجب کنید ولی من همه این کارهارو انجام میدم که از زمان عقب نیوفتم و بتونم هم خودم روز به روز بهتر بشم هم بتونم مادر خوبی برای پسری که متعلق به نسلی دیگه هست باشم. 
اگر گاهی درآمدی هم باشه دوستان خودشون هدیه میکنن و من هرگز برای کمک مشاوره یا کارهای دیگه هنری و غیره درخواست پول نکردم و نخواهم کرد چون نه نیاز مادی دارم و هم اینکه تا کاری مطابق میلم و احساس قلبیم نباشه هرگز انجامش نمیدم حتی اگه میلیاردها دلار بدن. 

خلاصه از هر بوستانی گلی چیدم و گلستانی دارم به تعداد کتابهای یک کتابخانه ی بزرگ و خصوصی که عبادتگاه من هست و هر روز آنجا با کتابها و بقیه کارهام راز و نیاز میکنم و همزمان هم به موسیقی که عاشق اونم هستم گوش میدم.
گشت و گزار در طبیعت بکر هم یکی از کارهام هست که بالاخره وظیفه ی سنگین مادری و پرستاری از بیماری از نزدیکان این وقت رو به من داد که همراه پسر و شوهرم بتونم به شهرهای مختلف و طبیعت سری بزنم تا باهم چیزهای جدیدی بیاموزیم.

با تحقیق و کنکاش رفتار های اجتماعی مردم به بهانه نصب دوربین مداربسته و یا کارهای اینترنتی به بسیاری چیزها پی میبرم که فقط با خوندن کتاب آموخته نمی شوند و انسان باید در بستر رودخانه ی زندگی جاری باشه تا بتونه درکشون کنه و برای معضلات,علاجی به نظرش برسه و یا راهی برای بهتر زیستن در این وانفسای زندگی.

من هنوز 
دانش آموز زندگی و درحال آموختن زندگی هستم! 

من هنوز باید بیاموزم که هنوز آدم های خوب هم هستند و هنوز آدم هایی که از پشت به انسان خنجر میزنند و یا انگشتی را که با عسل آغشته ای در دهانشان تا آرنج گاز میگیرند!

هنوز از دروغ و دورویی و حاشاهایی که برایشان مدرک دارم (به دلیل نصب دوربین مخفی و مداربسته) تعجب می کنم و هنوز عادت نکرده ام که بعضی ها اموراتشان فقط با دروغ و درویی می گذرد!
با این همه درس که باید بیاموزم ...

مرا چه به تدریس عزیز؟




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 مرداد 1390 توسط مهرنوش اهوازی



مدتیست مسافرم...
از اهواز به تهران و تهران به اهواز شده خط پرواز من. شاید درماه دوبار سه روز در تهران باشم به فاصله ی دوهفته. این سفرها تا اسکان کامل در تهران ادامه خواهند داشت.
چه خوب بود که خوب هایی که آرزوی دیدارشان را داشتم کمی مثل من بی محابا بودند و از هیچ نمیترسیدند.
 ای کاش همه یاد می گرفتند که حق را در سینی زر به تو نمیدهند بلکه حق را باید از دهان شیر با دلی شیرتر بگیری.
در سالهای دور هم مسافربودم ولی از آن سفرها بیزار بخاطر شرایط شهر مقصدم که آبادان بود و تازه از جنگ رها شده. شهری ویرانه شهری که در کودکی هایم شهری رویایی بود و در زمان جوانی و دانشجویی من,خرابه ای بدبخت و با مردمانی غیور و رهاشده .
ولی این سفرها بسیار متفاوتند بیست سال پیرتر شده ام. بیست سال با تجربه تر.
 ولی باید پا به پای کسی پیرتر و ضعیف تراز خودم و همزمان با نوجوانی بسیار جوان تر,قدرتمندتر, پرشورتر  و سری پر از آرزوهای دور و دراز تراز خودم, همراه باشم آنهم کاملا همزمان.
این همزمانی بخصوص بعداز مرگ مادری که سالها در بستر بیماری بود و تا لحظه مرگ بالای سرش بودم و دوهفته ی آخر سخت تر بیماری اش در بیمارستان پرستارش و در آخر شستن کفن کردن و دفن کردنش با دستان خودم. از من موجود عجیبی ساخته!
دیگر آن مهرنوش نیستم...
دیگر آماده ی هرچه بشود هستم. سخت شده ام و پولادین. شاید دلم نرم تر از دل یک گل رز باشد ولی دستانم و فکرم سخت تر از پولاد آبدیده.
گرگی بودم که باران خورده سخت...
ماری بودم که افعی ها خوردم تا به اینجا رسیدم...
چقدر سخت بود که دلم هزاردستانی آوازه خوان باشد ولی ظاهرم ماری آماده زهر زدن و یا شیری آماده غریدن و نبرد...
چقدر سخت است که خودم باشم!
وقت هایی که خودم هستم را بسیار دوست دارم.
اینجا خودمم خود خود خودم بی هیچ پوششی...
ولی یاد گرفته ام که هم میشود خود بود و هم مار و شیر و ...
راست گفته اند: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!
باید مواظب باشم که طوری نپزم یا نسوزم که دیگر نتوانم از خاکستر ققنوس وار برخیزم.
خیلی سخت بود هست و میدانم که خواهد بود و این راهم میدانم که تمام اینها شدنیست ولی فقط سخت است و جنگاور میخواهد که من با کمال اطمینان میگویم هستم.
دیگر خود را مسافری میبینم دایمی, میان دیار دیرینم و دیار یارم.
خواه یار بخواهد بداند یا نخواهد و نخواهد که بداند.
من کار خودم را میکنم و از کرده خود دلشادم.
از بلاتکلیفی متنفرم و عاشق تلاش برای رسیدن به هدف.
موجم که آسودگیم عدم منست...
هرگز دست از تلاش برنمیدارم هرچه میخواهد بشود هرچه...
این منم
 موجی مسافر!





نوشته شده در تاریخ جمعه 31 تیر 1390 توسط مهرنوش اهوازی



دوباره به دیار یار رفتم ولی باز هم یارم نبود
رفته بودم هوایی تازه کنم
رفته بودم در هوای دیار یارم تنفس کنم همان هوایی که یارم استنشاق می کند بلکه ریه هایم زنده شوند و جان تازه ای بگیرند.
ولی یارم نبود
چقدر هوای دلم غبار آلود و کثیف شد 
هوای دیار یار آلوده بود
دلم هوای تازه می خواهد
دلم جانی دوباره میخواهد
فراموشت خواهم کرد؟
نه
ولی تو را به صندوقخانه ی دل خواهم سپرد که شاید روزی روزگاری باز هم از تو خبری شد.
به هوای استنشاق هوایی تازه به انتظار خواهم نشست
چشم هایم را باید بشویم
جور دیگر باید ببینم
باید دوباره ببینم
می دانم دوباره هوا تازه خواهد شد و به امید آنروز تلاش خواهم کرد که زنده بمانم
دوباره هوا تازه خواهد شد
به امید آنروز دست از تلاش نخواهم کشید
و آنروز خواهد رسید
 هرچقدر هم که طول بکشد 
ولی خواهد رسید
و آنروز با عشقی تازه پنجره ی دل را خواهم گشود
 تا هوای تازه تمام روحم را پر کند و مشامم را نوازش دهد
و به کالبد خسته  و فرسوده ازهوای آلوده ام 
جانی دوباره دهد.
به امید آنروز ...

http://www.pic.iran-forum.ir/images/42339cuu53tefwxbbsi.jpg




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 تیر 1390 توسط مهرنوش اهوازی



ای کاش زندگی سازمخالف نمیزد!

خیلی سعی کردم که ساز زندگیم کوک باشه . خیلی سعی کردم زندگیم یه موسیقی شورانگیز و حیات بخش باشه. 
ولی گاهی دلم میخواد همه چیرو خورد و خاکشیر کنم تا دیگه همش سکوت بشه و سکوت هیچ صدای سازی نباشه جز سکوت و باز سازی دیگر با آهنگی شورانگیزتر و تازه تر...

ولی ای کاش
           ای کاش 
               زندگی اینقدررررررر سازش ناکوک نبود... 




نوشته شده در تاریخ جمعه 27 خرداد 1390 توسط مهرنوش اهوازی



عصر یخبندان عشق است و بند بند تنم و تک تک سلولهایم این روزها یخ زده اند.

دلم کلبه ای دلشنین ,گرم و آرامش بخش با لیوانی چای با طعم و بوی زعفران می خواهد و صندلی گهواره ای و پنجره ای رو به آسمانی درخشان.
دلم می خواهد رویاهای شیرینم را در بیداری مزمزه کنم و اینکه با گذر شتاب زده ی شهاب هایی که هر کدام آرزویی را برآورده میکنند در رویای شیرین اینکه چه آرزویی کنم هیجان زده شوم.
روز مادر,مادرم به آسمانها پر کشید.
 دلم پراز بغض سنگینیست که منتظر آغوشی گرم و شانه ای امن است,
تا هراسان بر گونه هایم سرازیر شوند.

دلم ابریست و منتظر...

تا نیایی اشک هایم بر دیدگان و دلم سنگینی میکنند.

قلبم به سنگینی کوه شده.

بی انصاف بیا

بی انصاف بگو

بی انصاف صدایم کن

بی انصاف تو را کم دارم

بی انصاف...

بی انصاف نباش...





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 خرداد 1390 توسط مهرنوش اهوازی



عشق یعنی اینکه تک تک سلولات احساس زندگی کنن.

عشق یعنی اینکه حرکت خون رو توی رگهات حس کنی.

عشق یعنی اینکه از بودن خودت بزرگتر بشی و احساس سبکی کنی,

احساسی به سبکی پر...

احساس کنی که پاهات روی زمین نیستن و هیچ وزنی نداری و میتونی به سرعت بچگیات لی لی کنی,

دستاتو عین بال باز کنی و توی دلت پرواز کنی و از اون بالا گرمای خورشیدو پشت گردن و موهات حس کنی,

خنکا و سرعت هجوم اکسیژن رو به صورتت حس کنی..

حس کنی زنده ای,

زنده...

 ...و مرگ یعنی اینکه هیچ حسی نکنی,

یعنی اینکه تمام اینایی که گفتم همه از وجودت رفتن

از خودت بپرسی, واسه چی هستم؟

نه اینکه واسه چی زنده هستم؟

اصلا چرا هستم؟

چون دیگه زندگیی نیست!

همین که سوال بشه برات- اصلا واسه چی هستم-

چرا؟

اصلا هستم؟...

امیدوارم به اینجایی که گفتم هرگز نرسید...





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 توسط مهرنوش اهوازی



روز جهانی کارگر است, ولی کارگر نان ندارد!

بابا نان ندارد. مادر نان ندارد.بابا و مادر بس که کار کردند و نان نیامد دیگر جان ندارند.

دست های بابا خالیست. دست های مادر خالیست.

بابا رویش نمی شود به خانه بیاید.

مادر قابلمه پر از آب روی اجاق گذاشته است. چون مادر حتی اگر نان ندارد ولی آبرو دارد.

مادر تا کی باید چوب ندانم کاری های شکم گنده ها را بخورد؟ مادر تا کی باید دستش به بالادستی خودش و بابا باشد؟

کودک با کتاب و دفتر کهنه, هی درس می خواند تا دل بابا و مادر شاد شود.

ولی اینها نان نمی شود.

کودک هم نان ندارد. مادر نا ندارد, بابا رو ندارد,کودک سنگ برمی دارد تا به چشم غول بی کاری و شکم گنده ها بزند.

دفتر نقاشیش را پر از نان و گل برای مادر و بابا می کند و با مشت گره کرده از خانه بیرون می رود تا سنگ جمع کند...



افتخار می کنم که پسرم زاده ی "روز جهانی کارگر" است.





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 توسط مهرنوش اهوازی



دیگه نمی خوام یه خونه تو رویام بسازم

دیگه نمی خوام قلبمو به هیچکی ببازم

دیگه نمی خوام ترانه ام با اسمت شروع شه

دیگه گیتارم نمیگه دیدنت آرزوشه

دیگه مثل تو می خوام به هر کسی رسیدم

بگم عجیبه یه شب من خوابتو میدیدم

مثل تو شعر بگم شعرای عاشقونه

بگم تو اهل بهشتی جات تو آسمونه

بگو چه جوری بشم مثل خودت

دلمو به همه بدم مثل خودت

پشیمونم نشم مثل خودت

آره بگو

فقط بگو چه جوری بشم

نمی خوام نامه هام تو دست تو باشه

آره بهتره که دیگه راهمون جدا شه

قلبمو من از تو همین جا پس می خوام

می خوام مثل تو بشم من باهات راه نمیام

مثل تو می خوام من گم بشم واسه همیشه

بگم کار از کار گذشته دیر شده نمیشه

مثل تو می خوام از گریه ها رد بشم

می خوام از "بری میمیرم"

به خدا رد بشم!

فقط بگو چه جوری بشم مثل خودت

اصلا میشه که بشم مثل خودت؟

اگه بشم که دیگه من من نیستم

همش بازم تو میشم

نه

نه دیگه نمیخوام

میخوام بازم بشم مثل خودم

بازم بشم خود خودم

دیگه از "بری میمیرم" جدا شم...

سخته ولی من میتونم و میخوام بتونم

پس برو خدانگهدار

دیگه نمیبینمت واسه همیشه!

با تشکر از مریم حیدرزاده عزیزم که از شعرش دزدیدم.





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 توسط مهرنوش اهوازی



ببخشید گردوغبار نمیذاره ببینمت!
هم چشام داره کور میشه هم دارم خفه میشم.

ممنونم که کاری میکنی سریعتر بیام پیشت!
واقعا ازت متشکرم...

download.php?img=532082


 بازهم گردو غبار از روز چهارشنبه سی و یکم فروردین در اهواز

(روزتولد منه اهوازیه خاک برسر!)

 ۶۰ برابر حد استاندار جهانی و ۱۲ برابر استاندار منطقه ای بوده است.





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 توسط مهرنوش اهوازی



تاحالا شده بخواید کاری رو انجام بدید به درستیش ایمان دارید ولی میدونید بقیه به دیده حقارت به شما نگاه کنن و بگن فلانی چقدر خودشو با اینکار کوچیک کرد,
 ولی خودتون میدونید که جرات انجام اون کاری که معتقدید درسته و باید انجام بشه ندارن و دیگران هم توی دلشون به درستیش ایمان دارن ولی جرات و عرضه ی انجامش رو ندارن و به همین دلیل میگن فلانی چقدر خودشو کوچیک کرد فقط به این دلیل که روی حقارت و بی عرضگی خودشون از انجام اون کار سرپوش بزارن؟

برای من که میلیونها بار اتفاق افتاده ولی همیشه میدونم کاری رو که لازمه , حرفی رو که واجبه ,دردی رو که درمونشو میدونم, به هر قیمتی که شده , حتی تحقیر و توهین دیگران , انجام میدم و مطمئنم که بالاخره, الان نه, امروز نه, دوروز دیگه نه, سال دیگه وقتی به نتیجه رسید همه حسرت میخورن که چرا انجامش ندادن و همه میگن ما هم میخواستیم بکنیم ولی...
هزار دلیل بیخود !
و بعد خودشونو به هر نحو ممکن میچسبونن به شماکه بگن بعله ماهم با ایشون بودیم.


چقققققدر اون لحظه حرص خوردید و از نفهمی دیگران و سواستفاده چی بودنشون غیضتون گرفته, ولی با اینحال خیالتون راحته که به وقتش و در وقتش اونکاری که باید انجام میدادید رو انجام دادید و مهم اینه که شما انجامش دادید نه دیگری .
 شما تمام مشکلات و تمسخر هارو به جون خریدید انجام دادید و نه دیگری,
 هرچند حالا همه خودشونو سهیم بدونن و حتی گاهی پز بدن اگه تشویق های اونا نبود شما انجامش نمیدادید!
اینو دیگه کجای دلتون بزارید؟
 چون اگه عرضه داشتید به جای تشویق خودتون انجام میدادید چرا تشویق کردید؟
اونم باهزار قسم و آیه و شاهد نابوده یا دم روباهی!


خلاصه زندگی بدجور باهام سر لج افتاده نمیدونم تا کی میخواد امتحانم کنه!
 ولی بازم جلو میرم ببینم چی میشه.
گو.. بابای هرچی نادونه, من که میدونم کارمو بلدم و دارم درست جلو میرم.
هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ای دل غم دیده هااااااااااااای ...
مواظب باش فقط نترکی,
 گاهی یه سقلمه ای به این دلت بزن فیسسسسسسسسسسس سوپاپ اطمینانش درست کار کنه که نترکی...
هااااااااااااااااااااااااای ای دل ستمدیده ...
 آآآآه...
حالا بازم بپرسید عشق چیه؟

عشق یعنی اینکه با تمام وجود به خودتون
اعتماد کنید و کاری که معتقدید درسته,  به هر مشقتی هست به وقتش انجامش بدید!
چون اگه از وقتش بگذره دیگه هیچ فایده نداره...
هرکاری فقط به وقتش وگرنه دیگه دیره و افسوس خوردن هم فقط واسه گول زدن دل خودتون و دیگرانه و فقط نشونه ی بیعرضگیتون!
همین...





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 توسط مهرنوش اهوازی



همیشه غمگین ترین و رنج آور ترین لحظات زندگی آدم توسط همون کسی ساخته می شه که شیرین ترین و به یاد موندنی ترین لحظات رو برای آدم میسازه!

من وقتی ما می شه که بخوایم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روح من هم از همه دردها خسته شده

شک نکن که فقط با آمدنت غم برای همیشه مرا ترک خواهد کرد

بس برگرد که به امید دیدار تو زنده ام


http://mehrnoosh51.persiangig.com/B/mahv.jpg


عجب روزی شد امروز برام!
 هیچوقت امروزو فراموش نخواهم کرد,
هرگز...
مرگ و تولد را همزمان مزمزه میکنم!


تولدم بود و ورود به چهل سالگی.
وقتی خودم حالم خوب نیست نمیخوام کسی بهم تبریک بگه.

نمیدونم کی بد میده خدا خودمون بقیه نمیدونم گاهی حس مرگ و زندگی توی من باهم در جنگند.
وقتی میبینم هیچ کاری واسه کشورم استانم شهرم  خانوادم خودم , نمیتونم بکنم دلم میخواد بترکه.
 گاهی یهو همه مشکلات باهم رو میارن زیر بار سنگین طاقت آوردن سخته و برای من هم گفتن حرفای تلخ سخت تر.
چون من دلم نمیخواد از سختی ها بگم دلم میخواد همیشه همه رو شاد کنم.
ولی سخته سخت خیلی





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 فروردین 1390 توسط مهرنوش اهوازی





171712_723.jpg

شاهدید که خوزستان داره خفه میشه؟

اصلا انگار اول از همه باید یه حال حسابی از این مردم خوزستان بگیره بعد بره؟ میبینید؟ به محض ورود به ایران اول خوووووووب حال سرتاسر استان خوزستانو میگیره خفش میکنه بعد پخش میشه!؟
عجیبه ها!؟
کجان دولت مردان مملکت امام زمان که خاک هارو جارو کنند یا جلوی ورود این خاک هارو بگیرن؟ مردم تا کی باید تحمل کنن تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




نوشته شده در تاریخ شنبه 27 فروردین 1390 توسط مهرنوش اهوازی



ای خدا خففففففففففففففففففففففه شدیییییییییم!
اگه خداااااااااایی بوووووووووووووووود ,

اگه بهش اعتقادی داشتین,

اگه امام زمانی بود که این دولت همش سنگشو به سینه میزنه,

اگه بهش اعتقادی داشتین؟

از آه های این مردم بدبخت که که دارن ذره ذره خفه میشن و میمیرن یه بلایی سرتون اومده بود.

ای دووووولت ای دولت نامردان مدعی پرررررررررررروووووووووووو,

ما خوزستانی ها خفففففففففففففففففففففففففففه شدییم.

امیدوارم شماهم مثل ما هرروز خفه بشید تا خفگی رو درک کنید.

الان یه عکس گرفتم از بیرون خونه که بزارم توی وبلاگ ببینید چقد هوا خرابه.

با اینکه با موبایل دوربین 12مگاپیکسلی گرفتم کوچیکش کردم بازم عمق فاجعه رو نشون نمیده!

http://mehrnoosh51.persiangig.com/A/20070124003_2.jpg



برای مقایسه عکسی از همین نقطه گذاشتم که در همین ساعت در صبح یک روز ابری با هوایی بسیار تمیز و پاک گرفته شده. هرچند کمی تیره هست بخاطر هوای ابری ولی برای مقایسه ی هوا مناسبه! خودتون دیگه از مقایسه این دو عکس وضعیت رو بسنجید.

http://mehrnoosh51.persiangig.com/A/abri89.jpg
اینم سطح شهر


http://mehrnoosh51.persiangig.com/A/Amaniyeh90-1.jpg

http://mehrnoosh51.persiangig.com/A/Amaniyeh90-2.jpg

http://mehrnoosh51.persiangig.com/A/Amaniyeh90-3.jpg





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 فروردین 1390 توسط مهرنوش اهوازی



http://mehrnoosh51.persiangig.com/5/مصطفی بادکوبه ای.png


چندیست دلم یک دله با فتنه گران است

این هم به یقین معجزه دور زمان است

چون فتنه گری بانگ عدالت طلبی شد

دل بهر خدا یک دله با فتنه گران است

بیداد چو شد میوه ی آزادی و قانون

بیچاره دلم عاشق ظلم و خفقان است

جایی که چکد خون دل از  ابر بهاری

ولله که بهاران خجل از فصل خزان است

روزی که شب قدر بود شام جهالت

قرآن متنفر ز حلول رمضان است

زاهد که وضویش همه از خون دل ماست

تکبیر نمازش به یقین ننگ اذان است

دیروز چو حلقوم ندا غرقه ی خون شد

فردا به خدا روز ندای همگان است

با مرگ دو صد آرش و سهراب و سیاوش

این مام وطن دل نگران دل نگران است

دیدیم به دنبال هوی و هوس شیخ

هر لحظه فرامین خدا در نوسان است

چون با تو جهنم شده این ملک اهورا

بی تو به یقین غرفه ای از باغ جنان است

ما را چه به بدبختی  لبنان و فلسطین

جایی که وطن یکسره در آه و فغان است

ای غره به همدردی با غزه و لبنان

آن کرد و بلوچ است که در حسرت نان است

ای غره به همدردی با غزه و اعراب

این کرد و بلوچ است که در حسرت نان است

هرچند نبینی تو , ولی ملت ایران

شیریست که بر پرچم خورشید نشان است

بر ملت ما تکیه کن ای شیخ که بینی

 هر گوشه یکی آرش با تیر و کمان است

سوگند خدا را به قلم نیز نخواندید

در کیش تو اصحاب قلم مدحیه خوان است

از بس که شکستید قلم های مخالف

هر نشریه ماتمکده ی اهل بیان است

بر دوش منه بار ستم را هله ای شیخ

این بار گران بار گران بار گران است

این بانگ نه بانگیست که از یاس برآید

حلقوم امید است که با جامه دران است

                                                                                                                 دکتر مصطفی بادکوبه ای




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 فروردین 1390 توسط مهرنوش اهوازی


درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه
آمار سایت

قالب وبلاگ

پیامک عاشقانه